صفحه 221 از 221 نخستنخست ... 121171211217218219220221
نمایش نتایج: از 2,201 به 2,210 از 2210

موضوع: خاطره نویسی روزانه

  1. تاریخ عضویت
    Nov 2016
    سن
    19
    نوشته ها
    534
    تشکر
    1,204
    تشکر شده 2,417 بار در 560 ارسال
    08-21-2017, 04:31 PM #2201
    سلام
    +دو سه تا کار میخوام انجام بدم...امیدوارم بشه... یکیش که واس اوایل مهره... یکی که باید زنگ بزنم بپرسم که هرچی زنگ میزنم پاسخگو نیستن...یکی هم باید با پدر جان مشورت کنم...
    +چندروزه میخوام شروع کنم زبان بخونم ولی خب اصلا وقت نمیشه... احساس میکنم زیاد خودمو درگیر کارای خونه کردم... برای همه وقت میزارم الا خودم...
    +"و خداوند سر را آفریده تا روی «گردنتان» باشد نه در زنــدگی دیگران :/ "
    +"یه موقع هایی فکر میکنم چرا کسی حالمو نمیپرسه...بعد یادم میافته حتما کارشون گیر نیست:) "
    +"بی رحم ترین چرخه طبیعت تبدیل شدن رفیقات به غریبه ست...!"
    +surround yourself with people who talk about " ideas " and " vision ", not another people this will elevat you ti new levels of success: )

    + شروع کردن به خوندن کتاب "شهامتِ عشق ورزیدن"
    +ورزش هم شروع کردم البته نه اساسی با روزی چندتا حرکت:)
    البته باشگاه رو هم میخوام اضافه کنم به کارهام...
    البته پدرجانِ ما فکر میکنن باشگاه خلاصه میشه در پودر و...خلاصه اینا! !!!!
    +هروقت به پدر جان میگم نرسیدم فلان کارو بکنم میفرماین مگه چیکار میکنی که نمیرسی😂 البته حق دارن ولی هیچکس درک نمیکنه بعضی وقتا از  بیکاری به هیچ کاری نمیرسی (".) والا به خدا...


    تو با ارزش ترین دارایی خودتی،کسی که تا آخر باهاته*-*

    +الـــهــی یــه اتـفـاقِ خـــوب بیــافتــه وسـطِ زنــدگــی هــاتــون ;)
    روز خوش
    30/5/96
    17:31
    +هیچی به اندازۀ داشتن شخصیت آدم و "جذاب"نمی کنه...!
    +کاش فرق "رک"بودن و "بیشعور"بودن رو بدونیم...!
    +"عشق اول"چون نهد معمار "کج"!تا ثریا میرود "احساس" کج...!
    +بدترین "بله"اونیه که قبلا "جونم" بوده...!
    +برای نسل ما "آلزایمر"مریضی نیست،موهبتی برای "فراموشی انبوه خاطرات تلخه"...!
    +احتمالا ما آخرین نسلی هستیم که میبینیم مامانا "ترشی میندازن" "آبغوره میگیرند" "دوتا دیگ نذری بار میذارن"...!!!!
    درسته اینجا دنیای "مجازیه"ولی یادت باشه آدم مجازی "واقعی"ناراحت میشن...!
    Miss chef

  2. 16 کاربر مقابل از Miss Elen عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.


  3. تاریخ عضویت
    Jun 2016
    محل سکونت
    mash-had
    سن
    18
    نوشته ها
    30
    تشکر
    2,116
    تشکر شده 436 بار در 75 ارسال
    08-21-2017, 05:53 PM #2202
    +سلام

    وقت دکترداشتن بعدشم خیابون حوصله نداشتم برم باهاشون....رفتم مسواک بزنم که برم امادرحین مسواک زدن باخودم فکرکردم چ دلیلی داره هروز بری توهمون خیابونای تکرای بافروشنده های تکراری وآدما...؟؟
    بعدشم مادر ی پسرلات جلوتو بگیره درخواست شماره تلفن کنه برا امرخیر؟؟؟چرانمیش یکی زدتودهنشون؟؟؟

    اصلا بعضی وقتا تنهاحسرتی ک میکشم اینه ک چراآمریکانیستم؟؟؟؟
    نه برای کازینوهاش،نه برای طبیعتش،تنهابرای اینک میتونی ی اسلحه داشته باشی فوقش حبسش میکشی دیگ اماخیالت راحته بعضیا کشتی..پیرزن طبقه پایینیمون ازهمون آدماست که حاضرم ابد بخوره بهم برای کشتنش...پیرروانی
    آدمای دوروبرم تکراری شدن...برای من دختر18ساله کلااااااا زندگی تکراری شده.چ کنم؟
    به دوری چنوقت ازمحیط فعلیم نیازمندم.فرااااووووون......م مئنم هستم هروقت غربت وسختی فشاراورد یادم ازاین لحظها میاد بعد خودم خوب میشم

    خواهشاااا دعاکنید اسمم واس مصاحبه باشه.به شدت محتج دعاتونم..توروخدا.

    درپناه حق
    روزخوش
    التماس دعا

    سی ام مرداد ماه
    وقتی خدامیخواست تورا بسازد
    چ حال خوشی داشت..
    چ حوصله ای...!!!
    این موها..این چشم ها
    خودت میفهمی؟؟؟؟
    من همه ی اینهارا دوست دارم...

    {عباس معروفی}


  4. 15 کاربر مقابل از sajedeh-78 عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.


  5. تاریخ عضویت
    May 2017
    محل سکونت
    همین حوالی
    نوشته ها
    103
    تشکر
    225
    تشکر شده 453 بار در 128 ارسال
    08-21-2017, 09:08 PM #2203
    به نام خدا
    سلام
    امروز رفتم پیش مادرم با کلی دل پر و عصبانیت همین که پا مو گذاشتم توی خونه ش کلا بیخیال شدم با یه سلام و لبخند احمقانه بغلش کردم هر چند فهمید یه چیزی شده ولی به روم نیاورد گفت خوبی خواستم بگم توی طول روز چیکارمیکنم ولی چشمم که به خطوط صورتش افتاد دلم نیومد..
    فامیلای ی نزدیک چرا اینجورین یه جوری باهام سلام و احوال پرسی کرد که هنگ کردم محبت زیاد خیلی خیلی بد آدما رو بد عادت میکنه
    امروز بعد آموزشگاه اومد دنبالم دقیقه ن امروز که باهمه ی دنیا دعوا داشتم اومده بود اونقدر بد باهاش حرف زدم که ابروم رفت گفت اومدم بریم برای خرید که گفتم نمیام شام نپختم
    توی بیشتر زندگیم از خیلی چیزا شانس نداشتم یکیش یه زندگی آروم و خانوادگی دوستام 3ساله دانشگاه ن من هنوز با بچه ها باید سرو کله بزنم
    اما اون آدم آرومی یه یعنی تا به الان خودش و آروم نشون داده ....شاید اون اولین شانس زندگی م باشه
    خواستم ننویسم ولی نشد میتونین گوش درد و دل خیلیا بودم ولی به من که رسید بقیه کار داشتن و مشغله ولی اینجا خوبه ...خوبه که همه میخونن ...اینجا جایی برای امثال من



    *******ساجده عزیز امیدوارم برای مصاحبه حتما خبرت کنن به امید موفقیت بیشتره :)))))******
    اگر قضاوت نکردی. ...دروغ نگفتی....
    خود را برتر ندیدی....زور نگفتی...
    حسادت نکردی....دیگران را بخشیدی...
    محبت کردی..
    .
    .
    آنگاه میتوانی بگویی قلب من پاک است

  6. 17 کاربر مقابل از Red writer عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.


  7. تاریخ عضویت
    Jun 2016
    محل سکونت
    گرد تر از نظریه ی گالیله
    سن
    22
    نوشته ها
    349
    تشکر
    199
    تشکر شده 1,067 بار در 393 ارسال

    sixteen

    #2204 دیروز, 12:06 AM


    | GOD |



    || 30 مرداد 1396 - روزشمار شانزدهم ||



    || به چیز های زیادی فکر میکردم
    به چیزهای زیادی که هر کدومشون میتونست دخل یک نسل از آدم ها رو در بیاره
    به چیزهایی که همیشه برای فکر کردن بهشون تو زندگی خیلی زوده ..
    چیزهایی که ازت جوونی میگیرن و در ازاش بهت پیری هدیه میکنن


    × پویان اوحدی ||



    || چیز هایی نباید از دست برن
    البته.. هر چیزی که ادم نسبت بهش حس مالکیت داره، نباید از دست بره
    والبته این "نباید" ـی که ما میگیرم رو دنیا اصلا نیم نگاهی هم بهش توجه نمی کنه.
    اصولا توجهش برعکس ـه

    چیزهایی که نباید از دست برن.. چیزهاییی که بهشون وابستگی عمیق داریم.. یادآور یه خاطره.. اتفاق.. لبخند ها و چهره های آدمیایی ـن که دیگه نیستن مثلا.. یا نمی تونن باشن.. یا نباید باشن..
    من یکی از همینا رو از دست دادم الان
    یکی از اون چیزایی که مهم ترینشون بود
    لحظه ای که از دستشون میدیم، تو تصور خودمون فکر میکنیم که بالاخره که چی؟ یه جوری دوباره به دستشون میاریم.. یه جوری میشه که دوباره با دیدن خود واقعیشون اون خاطرات تو ذهنمون تداعی میشه.. ولـی.. اینطور نمیشه. این فریبیه که واسه همون لحظه ـس. دریا دریا اشک بریزیم؟ تاثیری نداره
    تا خود صبح هم صدای ناله و زجه ی آدم بپیچه توی اتاق، کاری پیش نمیره که نمیره
    سبک تر هم نمیشیم.
    دلم میخوادش
    لحظه لحظه بیشتر از قبل
    لحظه لحظه غصه دار تر از قبل میشم
    مدام خاطراتی که با اون شی کوچولو داشتم.. و باهاش تداعی میشدن بعد از ســـــالها، یادآوری میشه و بغضیکه هر لحطه میشکنه سنگین تر

    انگار که حس کنی با لیزر افتادن به جون سلول های خاکستری غزت.
    دردش رو حس میکنی
    ولی جای فراموشی،‌بد تر یادآوری میشن برات
    میترسم که تمام خاطراتی که باهاش داشتم.. فراموشم بشن.
    میترسم و این مدل ترس، مایوس کننده ترین ترسی ـیه که میشناسم.
    ترسی که هیچ جور ـه نمیتونی اطمینان بدی که اتفاق نمی افته.


    یه تیکه از قلب و حافظه ـم داره لحظه به لحظه دور میشه. و من ندارمش. و تلخ تر از این سراغ ندارم. ||
    > مـ رگ در صفحه ی حـوادث بـ ود زنـ دگی در نیـــازمنــ دی هـــــــا

    | به یاد ِ ایـام قدیم .. |



  8. 16 کاربر مقابل از بیــ رنــگــ عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.


  9. تاریخ عضویت
    Jun 2016
    نوشته ها
    0
    تشکر
    0
    تشکر شده 84 بار در 28 ارسال
    دیروز, 07:12 PM #2205
    بسم الله..
    سلام بعد چندماه دوباره اومدم
    دارم فکر میکنم نودهشتیا فاصله اینجا نیومدنم موقعی بود ک خواب باشم یعنی همش اینجا بودم اونم تو خانوادش ولی الان تبدیل شده به چندماه چندماه
    ...رفتم خانواده کسی نبود باز...هردفعه میام شاید از دوستان قدیم کسی بیاد ولی انگارنیست یادش بخیر یه زمانی اراه نامی بود ..تکتم خانوم بود فاطمه خانوم قلش بود فاطمه تی تی ک ما بهش میگفتیم شکوفه : ) سانازخانوم بود ویداخانوم بود یه هوهوخانی بود آرنوشایی بود کوتلاس خان بودن با آقای علی ...فندق خانومی بود یه دیاموندم بود خیلی قبل تر برای خانواده ۲۴ نرجس خانومی بود ..مرجان بود ..مهدیه خانومم بود...
    خلاصه خیلیا بودن همه اون دوستان یادش بخیر هی یه چیزی میشد خانواده بسته میشد بعد ما میرفتیم گروه خانواده بعد بازش میکردن دوباره ..
    الان هرکدوم یه جاهستن که امیدوارم لبشون مث اون موقع ها خندون باشه : ) و موفق ...هعی ...
    تازشم نازنین خانوم بودن که وقتی خاطره مینوشتن رنگی رنگی مینوشتن ...یادم اومد...اهان آوا خانومم بودن ...یدونه پویانامی بود که قبلی بعدی بودن که فک کنم هزارتا اکانت داشت : ) ...کم کم دارن همه یادم میان اینکه نشد خاطره خخ انگارازکمای چندساله بیدارشدم
    ولی الان چی کسی نیس :/ اون موقع تازه اول دبیرستان بودم اولاش... الان کنکوررو دادیم رفت انتخاب رشته کردیم منتظر نتایج :/
    یادش بخیر به هرکی میگفتم ۱۵سالمه باور نمیکرد:/ تازشم اون موقع هرکی میومد خانواده ازش بیو میخواستن و طرف رو خل میکردن بیچاره رو خخ : )
    تازه یادم اومد یه سلام نامی هم بود خخخ
    بعد فقط یه ماه مونده برم خوابگاه هعی ..منم که سخته برام دوست پیداکردن ازالان موندم چیکارکنم به خانواده گرام میگم هفته ای یه بار میام مامانم میگه چه خبره دو هفته یه بار ماهی دوماهی: ( میگم خب هنوز اولشه تا عادت کنم بعددیر به دیر میام میگه دیگ بزرگ شدی باید بتونی وابگاه رو تحمل کنی ...هعی...
    هیچی دیگ همین دیگ حرف زدنم نمیاد زیاد حرف زدم : )
    حالا شایدم دوباره اومدم پس فعلا خدانگه دارتون
    عاقبت همه به خیر منم توشون
    ویرایش توسط faray : دیروز در ساعت 07:22 PM

  10. 14 کاربر مقابل از faray عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.


  11. تاریخ عضویت
    Jun 2016
    نوشته ها
    44
    تشکر
    1,862
    تشکر شده 4,183 بار در 774 ارسال
    دیروز, 11:30 PM #2206
    خدا وکیلی آدم یه وقتایی میمونه با این ملت چطور برخورد کنه

    آسته میریم آسته میایم که یه بار پرمون به پر کسی نگیره کسی ازما دل آزرده نشه..

    صااف میبینیم زدن به تیپ آدم و بهشونم کلی برخورده
    بابا من حالم بده بخاطر مشغله های خودم اعصابم بهم ریخته تنها راه آروم شدنمم سکوتِ باید تو خودم باشم تا بیام سرِ جام یهو مهمون میرسه نمی تونی حرف بزنی تو خلوتِ خودتی من تقصیرم چیه؟؟
    بعده چند ماه امروز سرم خلوت شده هوس کردم پاشم با خانواده ام باشم ترجیحِ من با خانواده امِ گناه کردم؟؟ دلم میخواد بعد چند وقت با خیال آسوده برم تفریح ناراحت میشن چرا با ما نیومدی، ناراحتی عادی نه ها... کلی پشتت صفحه گذاشتن و دیگه نه من نه تو و واسه مراسماتم نمیایم و معلوم نیست با ما چته و..
    راستش بریدم... دلم نمی خواد دیگه ملاحضه احدی رو بکنم. بخاطر ناراحت نشدن این و اون پا رو دل خودم بذارم
    حداقل تا مدتی... حداقل تا وقتی خودم و پیدا کنم..
    به نظرم همه آدما باید یه غار تنهایی داشته باشند یه وقتایی که از همه جا و همه کس میبرند برند اونجا و با خودشون خلوت کنند و حالشون رو پیدا

    بدبختی اینجاست استاد گرام هم از دستم امروز ناراحت شده دیشب تا صبح نخوابیدم دارم جلوش بیهوش میشم انتظار داره بمونم و بهش پیشنهاد و راه و روش بدم تازه کاش می گفت خانم فلانی بمون جواب سوالمو بده انتظار داره از نگاهش بفهمم.. منم نگاهی فهموندم مایل نیستم..

    خسته ام وااقعا خسته ...و به حجم بینهایت نیاز به تنهایی دارم، همزبون پیش کش زخم زبون نباشن، واسم کافیه.
    نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد...

    نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

    ولی آنقدر مشتاقم، که از خاک گلویم سوتکی سازد

    گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش

    و او یکریز و پی درپی، دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد

    و خواب خفتگانِ خفته را آشفته تر سازد

    بدین سان بشکند دائم سکوت مرگبارم را...

  12. 11 کاربر مقابل از **MARYAM** عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.


  13. تاریخ عضویت
    Jun 2016
    محل سکونت
    همين نزديكــيا!
    نوشته ها
    1,580
    تشکر
    14,308
    تشکر شده 5,977 بار در 1,519 ارسال

    صرفاً جهت تخلیه :(

    #2207 امروز, 12:33 AM
    سلام



    لعنت بهشون :(((((((((((((((((((

    یعنی تا صبح میشینم نفرینشون میکنم

    استاد چرا این موقع بیداره آخه

    تا الآن داشتم میخوندم بعد فهمیدم کنسلش کردن :(((((



    چقد تحملشون سخت شده

    همین چند هفته پیش داشتم به استاد میگفتم امسال تموم بشه دیگه راحت بشم از دستشون و‌ نمیخوام ببینمشون :(((((


    [ تو این لحظه باید داداشم باشه که به اشک ریختنم بخنده که متاسفانه نیست :)))))))) ]



    ***


    من نمیدونم چجوری بعضی بچه ها اینقد مامانشونو اذیت میکنن :|

    به مامانم میگفتم من برم خونه اینا بدآموزی داره‌هاااا یاد میگیرم گفت نه اینجوری نیستی :)))))

    اینقد اذیتش کردن که امروز مامانش اومد خونه ما :|


    : خونه هستی بیام پیشت
    - آره چیزی شده
    : نه سرم درد میکنه


    اومد و فهمیدم با بچه هاش دعوا کرده :(

    نکنید بابا :|

    بهش داشتم میگفتم دخترت یه روده راست تو شکمش نیست میخندید :))))))

    همون جا باباهه زنگ زد بچه ها خونه نیستن انگار
    زنگ زده به دخترش میگه کجایی میگه خونه بعد صدا بوق ماشین میاد


    ***


    اینقد توانایی بالاست سریع گریه به خنده تبدیل میشه :)))))))


    ***


    دیشب بود یا پریشب متوجه شدم بعضیا از آب گل آلود دارند ماهی میگیرند :|

    چه سواستفاده گرند :|


    ***


    این همه خوندم این همه فرمول یاد نمیگرفتم حفظ کردم


    ***


    نه بهتره پرواز کنی پنجره را باز کنی عاشقی یا نه
    من که صدا میزنمت وقتی چشمات رو همه بم بگی جانم
    روتو نگیری ز منو یک ذره لبخند بزن ای عشق خیالی
    خسته من از در به دری قهری ولی طعنه زنون چایی بیاری
    با تو دلم گرم و خوشه عاشقم اصلا به تو چه دور ما دیوار بچینین
    دار و ندارم که تویی پای به پایم بدویی تا همه دنیارو ببنیم



    ***


    سرم درد گرفت



    ***


    شبتون خوش
    روی دستم
    آب و دانه دادمش
    اما چه شد؟
    بعد عمری
    بر سر بام
    کسی دیگر نشست
    ...

  14. 12 کاربر مقابل از Souci عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.


  15. تاریخ عضویت
    Jul 2017
    محل سکونت
    ...
    نوشته ها
    40
    تشکر
    388
    تشکر شده 336 بار در 76 ارسال
    امروز, 10:08 AM #2208
    به نام خدا


    * سلام
    !


    * یه کمی نبودم...
    !


    * زندگی به بعضی ها سخت می گیره و برای بعضی های دیگه بی نهایت مطلوبه...!
    گاهی دیگه نمیخوام زندگی کنم...
    !
    زندگی ارزش مبارزه نداره!




    * دلت که پر باشه سعی میکنی بی تفاوت باشی!
    که اگر نباشی احوال درونت میشه سیل و همه رو با خودش می بره.
    ..!



    * یه فیلم دیدم که هنوز که هنوزه غمگین و ناراحتم از پایانش...!
    همیشه وقتی میخواستم رمان بخونم آخرش رو نگاه می کردم که آیا خوبه خوشه یا نه!
    در صورت برقراری گزینه ی اول می خوندمش..
    .!
    ولی این فیلم گند زد به روحیه ام..
    ..!



    * خدایا برای همه بساز.
    ..!
    اگه نه خب تمومش کن...!
    دنیات سخت تر از اونیه که فکر میکنی....!



    * هنوز باقی خرید ها مونده ولی با این افسردگیِ کم و بیشی که ما گرفتیم نمیشه ادامه داد...!



    * واقعا به قول یکی از دوستان اگه امریکا
    بودم یه اسلحه می گرفتم دستم و سگ های هارِ ولگرد خیابونا رو خلاص می کردم!
    در قرن 21و وجود سگ اونم توی شهر بزرگی مثل مشهد..
    .


    * باید به این مسئولین سازمان سنجش خداقوت گفت و بعد یه کشیده خوابوند توی گوششون
    !
    اعلام نتایج اولیه یه ماه بعد از کنکور...!
    اعلام نتایج نهایی یه ماه بعد از نتایج اولیه...!
    خدا شما رو حفظ کنه با این دق مرگ کردن ما...!




    * فیلم خانه ی کوچک
    رو یادتونه که گفتم پخش می کردن...؟؟
    بگذریم از پایان مناسبی که صداوسیما براش انتخاب کرد و حدود پنجاه شصت قسمت رو کلاً نادیده گرفتن عزیزان پرتلاش...
    !
    زندگی من هم گاهی خیلی شبیه اون فیلم میشه...!
    بالا پایین شدنها...!
    مصیبت زده شدن ها...
    !
    آخ که از ابتدای خلق بشر سختی بوده که گریبان می گرفته و نفس می بریده....!




    * دلم میخواد برم حرم و گله کنم از امام رضا..
    .!
    ولی یه نیرویی هست که وقتی پاتو میذاری اونجا زبونت غلاف میشه و تو فقط و فقط میشی چشم....!
    وقتی صدای بعضاً بلند بعضی از زائر ها رو می شنوی زبونت باز میشه و دعا میکنی... گله میکنی...!
    اما نه برای خودت برای همون عزیزان...!



    * پیشنهاد می شود
    :
    آهنگ رازِ معین
    !
    فیلمMe Before You


    پ.ن: اهنگ راز رو اگه حالتون خوبه گوش کنید غمگین میکنه!
    و فیلم مذکور همونه که من رو دپرس کرده!
    اگه طاقت اخرشو دارید نگاه کنید!



    * فعلاً...
    !


  16. 8 کاربر مقابل از Diba. عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.


  17. تاریخ عضویت
    Jun 2016
    نوشته ها
    44
    تشکر
    1,862
    تشکر شده 4,183 بار در 774 ارسال
    امروز, 01:20 PM #2209
    خدا گر زحکمت ببندد دری، ز رحمت گشاید در دیگری


    روز بدی بود... روزی که علاقه خیلی زیادی بهش دارم واسم روز بدی بود..

    دوتا اتفاق خیلی بد شایدم در اولی درک و دور اندیشیِ من نمی تونه خیر بودنش رو ببینه..
    ولی دومی به قطع یقین افتضاح و بد بود..
    همیشه بعد از اینکه اینجا می نویسم پشیمون میشم، همیشه..
    چه مواقعی که هیجان زده و شادم چه موقع هایی که داغون و گرفته ام
    ولی هی دنبال یه راهی می گردم از فشار روم کم کنم به هر طرفی میرم بی فایده است و آخرشم میام اینجا... که بازم تهش پشیمونیه

    این روزا هر کاری که می کنم هیچ اطمینانی به درست و غلطش ندارم اینم روی اونا..چون اینروزا بیشتر از اینکه بپرسند چرا؟ محاکمه می کنند و بعدم صدور حکم.

    امروز بعد اتفاق اول هیچ اعتراضی نداشتم با اینکه شاید بشه گفت محق هم بودم ولی گفتم باشه و اومدم بیش تر از هر چیزی هر چیزی تو دنیا یه سینه واسه دقیقه ای آرامش میخواستم گفتم میرم خونه یجوری شده میرم مامانمو بغل می کنم یکم دلم آروم شه غافل از اینکه نرسیده به خونه واسم اتفاقی میوفته که همه وجودم بره رو رعشه..
    بعدم برسم خونه و بازم محاکمه که چرا جرات به خرج ندادی، خب نگرانمند
    ولی.. من ترسو ام خیلی..

    فقط کاش قبلش میومدن دستامو می گرفتن تا یکم از لرزش و سرماشون کم بشه
    میدونی اکثر آدما تو همون برخورد اول بهم میگن بنظر خیلی جدی میای
    اما این پوسته است.. فقط برای پنهون کردن و محافظت از اونچه که در درونِ
    من.. راهمو گم کردم این بارزترین چیزیه که اینروزا بهش علم و اطمینان دارم

    ما آدما یاد گرفتیم در مواقع بحرانی زندگی طرفمون تا می تونیم بهش راه درست و گوش زد کنیم و مغزش و خسته از حرفای تکراری
    اما هرگز نمی پرسیم از چرای این عملی که انجام داده.. یک عمل اشتباه از یک تفکر و تصمیم اشتباه میاد.. هیچ کس نمی پرسه چی شد که این فکرو کردی... تا ذهنت و اونچه عذابت داده رو به زبون بیاری تخلیه اش کنی... بعد از پاک کردنش فکر و طریق درست رو جاگزینش کنی

    فقط میگن و میگن بدون توجه به خارج کردن حجم عذابی که در وجودته بار میگذارند رو بار افکارت و اونجاست که درست و غلط باهم قاطی میشه.. حاصلش تو میشی با یک دنیا سردرگمی و چه کنم چه کنم.



    دیشب خدا تا صبح با من بود و می ترسید
    شاید شبیه مادرم وقتی که بیمارم
    پرسیدم اینجایی چرا ؟ بارید و ... پاسخ داد
    وقتی زنان شهر می گریند ... بیدارم !
    نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد...

    نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

    ولی آنقدر مشتاقم، که از خاک گلویم سوتکی سازد

    گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش

    و او یکریز و پی درپی، دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد

    و خواب خفتگانِ خفته را آشفته تر سازد

    بدین سان بشکند دائم سکوت مرگبارم را...

  18. 6 کاربر مقابل از **MARYAM** عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.


  19. تاریخ عضویت
    Jun 2016
    محل سکونت
    گرد تر از نظریه ی گالیله
    سن
    22
    نوشته ها
    349
    تشکر
    199
    تشکر شده 1,067 بار در 393 ارسال

    seventeen

    #2210 امروز, 02:18 PM


    | GOD |



    || اول شهریور 1396 - روزشمار هفدهم ||



    || کاش احساس نیاز دیدنت
    از وجودم چون وجودت دور بود ||



    || شهریور شروع شد
    با وجود اینکه هیچ جریان خاصی توی شهریور نبوده که به اسم و مالکیت من باشه، ولی احساس خوبی بهش داشتم همیشه
    هم اسمش
    هم حال و هواش
    پاییز میاد بعدش
    اصلا از نیمه به بعدش رنگ و روی پاییز رو هم داره.

    دیشب سه خوابیدم. صبح از هشت تا دوازده بیدار بودم ولی خیره به سقف
    باید تابلوی نمای شب پایان نامه ـم رو کامل کنم بکوبم به دیوار ریسه هام ثابت شن
    کلی کار هست. کلی وقت هم هست؟ گمون نکنم

    وقتی چیزی از دست میره، جایگزین ها بد تر نبود اون قبلی رو می کوبن تو صورت آدم
    همچنان یه تیکه از قلبم نیست
    وقتی جایگزینش رو برام آوردن، تازه عمق فاجعه روشن شد.
    فکر کردن خوشحال شدم
    کلی هم به خودشون افتخار کردن که یه کاری برام انجام دادن
    ولی ابدا اینطور نبود. تازه محو شده بود برام.. حالا که جایگزینش رو میدیدم بدون اینکه ذره ای از خاطراتی که اون داشت رو این داشته باشه... دنیا روی سرم خراب شد.
    میدونم حتی نوشتن اینا و بعدا خوندنشون به همون اندازه ی لحظه ی اول عذاب میدن منُ

    جلو چشمم بالا و پایین می رفت
    چپ و راست
    و مدام خودم رو با این سوال که چرا از دستش دادم عذاب می دادم. درست عین شبی که تا صبح با صدای بلند براش گریه کردم.
    پرتش کردم پشت تخت.
    میدونم دوباره چشمم بهش میخوره و همین بساطه
    واقعیت اینه بعضی رنج ـها رو نمیشه دور ریخت. نمیشه مخفی کرد. نمیشه محو کرد.
    ||
    > مـ رگ در صفحه ی حـوادث بـ ود زنـ دگی در نیـــازمنــ دی هـــــــا

    | به یاد ِ ایـام قدیم .. |



  20. 4 کاربر مقابل از بیــ رنــگــ عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.


صفحه 221 از 221 نخستنخست ... 121171211217218219220221

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. فال روزانه
    توسط یگانه در انجمن فال ، طالع بینی و شخصیت شناسی
    پاسخ: 403
    آخرين نوشته: امروز, 08:45 AM
  2. نوزاد پاندا در دهان مادر
    توسط فاطمه در انجمن حیوانات ، پرندگان و ...
    پاسخ: 3
    آخرين نوشته: 06-22-2016, 04:34 PM
  3. آموزش تارت شکلات نارگیل
    توسط زهرا در انجمن آموزش تهیه کیک و شیرینیجات
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 06-15-2016, 06:15 AM

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •