صفحه 252 از 252 نخستنخست ... 152202242248249250251252
نمایش نتایج: از 2,511 به 2,516 از 2516

موضوع: خاطره نویسی روزانه

  1. تاریخ عضویت
    Jun 2016
    نوشته ها
    48
    تشکر
    1,956
    تشکر شده 4,913 بار در 872 ارسال
    11-16-2017, 06:22 PM #2511
    هرگز نخواه که آدما بخاطر اونچه که نیستی دوستت داشته باشند
    هرگز اجازه نده هر آدمی که از راه رسید و به هر عنوانی وارد زندگیت شد با سلیقه و امیالش روی تو اثر بگذاره و تغییرت بده
    همیشه به ذهن بسپار که هر آدمی، هر آدمی که میبینی مطمئنا خودش پر از عیب و نقصه و کامل نیست
    پس از خودت کم نکن و غمگین نشو، نخواه که برای دیده شدن خودت رو به انزوا بکشی خودت رو اونچه که هستی رو سانسور کنی بخاطر اینکه دوست داشته بشی یا پذیرفته بشی..


    و همینطور اجازه بده آدم های دیگه هم خودشون باشند..
    نخواه که باب میل تو تغییر کنند و چندی بعد شعار بده که به دنبال کسی می گردی که خودش باشه..
    آدما وقتی خودشونند قشنگند.. وقتی خودشونند جذابند
    آدم وقتی خودش باشه پر از خلاقیتِ
    چون دیگه ذهنش درگیر خوشایند و نا خوشایند دیگران نیست
    آدم وقتی خودش باشه خوشحاله..

    خوب نبودم..
    درا رو بستم پنجره هارو هم کیپ کردم
    موندم خودم تنهای تنها..
    خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است...
    چشمامو رو آدما بستم، واقعا بستم
    دلم هیچ کس و هیچ ارتباطی رو طلب نمی کرد
    روزها و هفته ها و ساعت ها فکر کردم، اعتراض از سکوت شنیدم.. اعتراض از نبودن و بی معرفتی خیلی زیاد تر شنیدم ولی مهم نبود..
    منه من داشت پژمرده میشد داشت دل مرده و دلزده میشد.. داشتم اشتباهی می رفت
    یک مکث، یک توقف موقت واجب بود..
    الان خوبم.. خیلی خوب..
    اونچه که می خواستم و باید رو پیدا کردم.
    ویرایش توسط **MARYAM** : 11-16-2017 در ساعت 06:25 PM
    نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد...

    نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

    ولی آنقدر مشتاقم، که از خاک گلویم سوتکی سازد

    گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش

    و او یکریز و پی درپی، دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد

    و خواب خفتگانِ خفته را آشفته تر سازد

    بدین سان بشکند دائم سکوت مرگبارم را...

  2. 9 کاربر مقابل از **MARYAM** عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.


  3. تاریخ عضویت
    Sep 2017
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    1
    تشکر
    398
    تشکر شده 252 بار در 36 ارسال
    11-16-2017, 08:36 PM #2512
    به نام او...
    96/8/25


    سلام عزیزم،
    چیز های زیادی توی فکر هست و چیز زیادی برای گفتن نیست...
    اصلا..اصلا...
    هیچی .

    دیشب خوابم نمی اومد...
    یه حس بی تعلقی داشتم..تهی...
    اینروزا زیاد تهی میشم..همینجوری..الکی...
    مثل دیشب فقط زل میزنم به سقف...همینجوری..الکی...

    "دوست داشتم برم جايى مثل وگاس، برم سر ميزهاى قمار ول بگردم و ادعاى آدم هاى عاقل را در بيارم.
    احمق هايى را ببينم كه دنبال پول مفت مى گردن. اوقاتِ خوب يعنى همين ولى نميشود!
    حالم از همه چيز به هم ميخورد، نه من قرار بود كارى انجام دهم نه همه ى دنيا، همه فقط ول ميگشتيم تا زمانى كه بميريم.
    در اين ميان تا زمانِ مردن كارهاى جزئى و كوچكى هم ميكرديم.
    بعضى ها كه همين كارهاى كوچك را هم نميكردند، يك زندگىِ نباتى به تمامِ معنا.
    من هم جزء اين گروه بودم. فقط نميدانم كه چه گياهى بودم، شايد شلغم بودم
    !"
    _عامه پسند

    ‏چند روزه که حالتِ سرماخوردگی دارم ولی سرما نمیخورم...
    قرار شد یه تولد ساده برای نرگس بگیریم.
    نمیدونم کادو براش چی بگیرم..!
    زهرا بدون من گرفت...
    قرار بود باهم بگیریم....


    ***

    "بر بی کسی من نِگر و
    چارهٔ من کن
    زان کَز همه کس
    بی کس و بی‌یارترم من...
    "

    :)

    ویرایش توسط Whistle : 11-16-2017 در ساعت 08:38 PM
    در تاریک ترین شب های من ، بدرخش

  4. 9 کاربر مقابل از Whistle عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.


  5. تاریخ عضویت
    Jun 2016
    محل سکونت
    alborz
    نوشته ها
    23
    تشکر
    200
    تشکر شده 2,089 بار در 121 ارسال
    دیروز, 10:33 AM #2513
    بسم رب

    اخرین بار اینجا نوشتم:
    هشت ماه مونده...هشت ماه مونده...هشت ماه!
    وقتی جزوه هارو میخونم مدام توش نوشتم چهل و پنج دقیقه...چهل و پنج دقیقه....چهل و پنج دقیقه.....تحمل کن!
    اصلا انگار تک تک لحظه هارو دارم میگذرونم که تموم شن و برن و برسم به اون زمان خاص!
    میترسم وقتی بهش میرسم این قدر که تو ذهنم ساختمش جذاب نباشه!
    اصلا انگار ادما تا وقتی به چیزی نرسیدن براش دل دل میزنن،وقتی میرسن هیچ!خنثی!بی حس!

    بگذریم.
    دلم برای اینجا تنگه
    دلم برای حباب خیلی تنگه خیلی!
    این قدر ویرایشش کردم که دیگه کلافم!
    داشتم 10 صفحه خاطرات اخر اینجا رو میخوندم،هر نوشته ا ی رنگش معمول ی نبود فونتش معمولی نبود چشممو میگرفت،باقی رو رد میکردم.
    با خودم فکر کردم شبیه ما ادما
    معمول ی ها هیچ وقت به چشم نمیان!
    هیچ وقت!
    حتی اگه در نوع خودشون بهترین باشن!

    نمیدونم چرا چند روزه خیلی دخترونه فکر میکنم.
    نمیدونم باید قبول میکردم یا نه!
    ولی دخترونه فکر کردم و قبول کردم.
    ته ذهنم مدام میره جلو جلو جلو و.....
    یه جایی باید بهش بگم بسه بابا!

    .
    این قد این چند وقته فیلم دیدم که دوست دارم ساعت ها دربارشون حرف بزنم
    اما حرف متقابل
    از این که بنویسم و کسی بخونه و همین بدم میاد!
    مثل کانال های تلگرام
    که ازشون خوشم نمیاد!
    کلا از متکلم وحده ها خوشم نمیاد
    چه خودم باشم چه کس دیگه!

    .
    دلم دل دل میزنه واسه هشت!
    هشت
    هشت
    هشت
    هشت
    هشت
    هشت
    دوست دارم این قدر بنویسمش تا حقیقی بشه!
    میشه؟
    /
    پ.ن:
    whistle عزیز نمیشناسمت ولی خاطراتت با مزن.
    از اون سلام عزیزم اولش خوشم میاد.انگار نامه مینویسی.
    برای کی؟خودت!ما!یا هرکی!
    کنکوری دوست داشتنی که ساعت مطالعت به 5نرسیده و نگرانی
    دوست داشتم کل ی انرژی مثبت بهت بدم و بگم منتظرم هفت ماه دیگه خوشحالمون کنی
    .
    ویرایش توسط fateme_f : دیروز در ساعت 10:40 AM
    just a year
    i promise
    i will come back
    don't forget me

  6. 8 کاربر مقابل از fateme_f عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.


  7. تاریخ عضویت
    Jun 2016
    محل سکونت
    TEHRAN
    نوشته ها
    1
    تشکر
    316
    تشکر شده 1,339 بار در 143 ارسال
    دیروز, 10:48 AM #2514
    سلام
    هم پر حرفم هم نه ... خیلی وقته با خودم تمرین می کنم کم صحبت کنم .. خیلی خیلی این تمرین ذهنی تاثیر مثبتی روی شخصیت ام داشته ... وقتی کم صحبت می کنیم گه گداری هم که میخوایم صحبت کنیم با فکر و منظق صحبت می کنیم ... مغزمون یاد میگیره توو اون فرصت های کم صحبت کردن چرت و پرت نگه ... دوست دارم به نقطه ی صفر صحبت برسم ... یعنی کلا صحبت نکنم ... سخته ولی میتونم ...
    حس آدمیو دارم که یه سیلی محکم خورده گیجه ... نمیدونه چه اتفاقی افتاد .. فقط وایستاده نگاه می کنه ... منم وایستادم نگاه می کنم..مثل آدم های شوک زده ... فقط ته دلم یه نوری هی سو سو میزنه ..میدونم کار مهربونمه ... امیدوارم نوره بزرگ بشه ...
    دیروز نذر داشتیم ... انعام خوندیم .. حس خوبی داشت ...
    دیشب برنامه ای که رها برای سیاوش قمیشی ساخته بود و دیدم...بینظیر بود ... تکرارش پخش شد ببینید ...
    دلم یکیو میخواد که چند روزی دوتایی باهم تنها باشیم ... کنارش آرامش داشته باشم ... دعا بخونه ... زیر لب زمزمه کنه .. با هم نماز بخونیم ... حرف بزنیم ... سکوت کنیم ... مثل مادر بزرگ مامانم .. خدا رحمتش کنه ... ارامش بود ... عاشقش بودم... خیلی سنم کمتر از چیزی بود که حضورشو بفهمم ... سجاده ی همیشه بازه سفیدشو .... لباس های همیشه تمیزو سفیدشو ... دلم براش خیلی خیلی تنگ شده ... کاش بودی ... تنها آدمیه که وقتی میرم سر خاکش اشک هام دست خودم نیست ... الانم هر از گاهی که یکیمون مشکل داریم میاد توو خوابمون ... الان بیشتر از همیشه بهت احتیاج دارم مامان بزرگ ..
    متنفر میشم از خودم وقتی بی دلیل به کسی که اندازی ه سر س.زنی بهم حس نداره پیغام میدم ... خودمو گول میزنم ... احمق ...
    امروز میخوام تا شب بشینم سریال ببینم ...
    همین

    +باورم نمیشه هنوزم مردم ما انقدر مهربونن ...
    follow your dreams ... they know the way

  8. 9 کاربر مقابل از DREAM1989 عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.


  9. تاریخ عضویت
    May 2017
    نوشته ها
    0
    تشکر
    203
    تشکر شده 219 بار در 17 ارسال
    دیروز, 07:23 PM #2515
    دوستای خوبم سلام

    امان ازین غروبای جمعه...
    مخصوصا اگه بعدش امتحان داشته باشی و عزاداری هم باشه... :|

    خیلی میترسم این روزا ... شاید از بیشتر شدن احساساتم میترسم... دوس ندارم زیاد احساسات رو قاطی کارام کنم
    چون احساسات توقع میاره و من نمیخام از برآورده نشدن توقعاتم آسیب ببینم... دیگه نمی خام...
    به همه راحت اعتماد می کنم ... اما بعدش یه ترسی وجودمو میگیره...
    فقط امیدوارم ته ته این زندگی از تصمیمام خوشحال بشم و بگم آفرین ...یجا تصمیم درستو گرفتی...

    چقدر هفته ای که میاد شلوغه...
    و من فارغ از همه ی شلوغیا دو روز گذشته رو به بیخیال ترین شکل ممکن سپری کردم :)

    تو خاطره ی آرزو خوندم که میگف کم صحبت کردن خیلی خوبه ... منم چندوقته به همین نتیجه رسیدم و باید براش خیلی تمرین کنم
    خسته ام از وقتایی که بی فکر یه چیزی میگم و بعد نمی تونم جمعش کنم
    واقعا کم صحبت کردن به آدم آرامش میده ...

    خسته ام از درس خوندن...
    کارشناسی خیلی اذیتم کرد...
    شایدم دارم به خودم تلقین میکنم ... نمیدونم
    تنها چیزی که میدونم اینه که شنبه ی هفته ی دیگه یه امتحان وحشتناک دارم و تنها کاری که نمیکنم درس خوندنه...

    حالا هرچقدر درس خوندن مزخرفه ولی درس دادن حس خوبی داره...
    خیلیییییییییییییی سخته ها... سرپا وایسادناش ، سروکله زدناش...
    ولی در نهایت اون حس مثبتی که از بودن پیش بچه ها میگیری غیرقابل وصفه...

    خیلی زیاد دلم یه کلاس هنری میخاد...
    حس میکنم به یه چیزی برای تخلیه ی احساساتم نیاز دارم
    یه چیزی مثل هنر که آرومم کنه اما متاسفانه وقتم این روزا انقدر پره که به زور به درس و کلاسای خودم هم میرسم...
    ولی امیدوارم بتونم براش جا باز کنم...

    عاشق آبان ماهم اما آبان امسال زیاد خوب نبود...
    فقط میخام زودتر تموم شه...

    به امید حال خوب برای دل همه تون

  10. 6 کاربر مقابل از Linett عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.


  11. تاریخ عضویت
    May 2017
    محل سکونت
    جنوب
    سن
    22
    نوشته ها
    63
    تشکر
    1,243
    تشکر شده 481 بار در 120 ارسال
    امروز, 07:17 PM #2516




    نه بسته ام به کس دل،نه بسته کس به من دل
    چو تخته پاره بر موج،رها رها رها من
    ز من هر آن که او دور،چو دل به سينه نزديک
    به من هر آنکه نزديک،از او جدا جدا من
    نه چشم دل به سويی،نه باده در سبويی
    که تر کنم گلويی،به ياد آشنا من
    ستاره ها نهفته،در آسمان ابری
    دلم گرفته ای دوست هوای گریه با من
    سیمین بهبهانی

    اتفاق مهمی نیفتاده که ناراحتم کنه.
    این مسئله اونقدر مهم نیست برام که بخوام کاری کنم.
    ولی ‌... ولی ... گوشه ای از دلم مثل همیشه شکست!

    یکی از آشنایان گوشیش داده بود به کسی و اطلاعات گوشی رو پاک نکرده بود!نمیدونم عمدی غیر عمدی.
    از قضا یه سری چیزها به گوشم میرسه از یه سری مکالمات درباره من و خانوادم توی اون گوشی !
    حس فوق العاده بدی بود اونموقع وقتی میشنیدم داره بهم میگه .
    میگفت دیدی بت گفتم ... حالا هی بگو نه تو اشتباه میکنی .
    حس کردم قیامت شده و دارم چهره واقعی آدمها رو میبینم فرو ریختم . از سادگیم از دنیای که برای خودم ساختم سعی میکنم خوب باشم بقیه خوب بببینم ...
    هم باورم میشد هم نمیشد .
    از این جهت که میدونستم آدمای خوبی نیستن شیشه خورده دارن تمام چیزایی که میشنیدم اون لحظه داشت میگفت میدونستم ولی خودم گول میزدم بدی هاشون نمیدیدم.فراموش میکردم تا دنیا برای خودم جای بهتری بشه فقط همین. باورش سخت بود با واقعیت روبرو شدن سخت بود ...
    بش گفتم‌تمومش کن نمیخوام بشنوم نباید اون مکالمات میخوندی قضاوت نکن . آدمها همینن تو نمیتونی اعتراض کنی چرا با بقیه اینجورین با تو یه جور دیگه!بغضم فرو خوردم.
    الان باید چیکارکنم؟آخه لعنتی چه جور توی روتون نگاه کنم؟

    چقدر بده آدم چهره واقعی آدمهارو ببینه.
    خیلی بده...
    خیلی وحشتناک
    آدمها..
    آدمها...
    آدمها واقعیت اینه که وحشتناکن...
    یا آدمهای اطراف من اینقدر وحشتناکن؟
    باید چیکارکنم الان؟
    قطع ارتباط نمیشه.
    فقط رابطه رو کم و سرد میکنم...
    حرفیم نمیتونم بزنم...
    هزار دفعه بش گفتم نیا پیش من از این حرفها بزن نمیخوام بشنوم
    چرا متوجه نمیشه...
    دوست دارم بگیرم بزنمش :'( که این حرفها بهم‌زد...
    نمیدونم بار چند هزارم که فاطمه شکست و سکوت کرد...
    قبلا یه دفترچه داشتم هر بار که میشکستم خورد میشدم تو اون دفترچه مینوشتم.خیلی وقته ننوشتم.هیچ وقت برنگشتم اون دفترچه رو بخونم ولی مینوشتم که بدونم چه قدر درد کشیدم از دل آتیش بیرون کشیدم خودم رو که با توجه به زندگیم چقدر قوی ام .
    میخوام دوباره صدای شکستنم ثبت کنم ...


    شاید بعد از مرگم این دفترچه فاش بشه آدمها عذاب وجدان ولشون نکنه ....

    دوست دارم فرار کنم ولی موندم ...
    اومده بودن خونمون پرس و جو میکرد از زیر زبونم میکشید که اوضاعم چه طوره. هه فک کردی من دیگه کمر خم نمیکنم در مقابل شماها که زمین خوردن من ارزوتون.چقدر آدم میتونه حقیر بدجنس باشه خدایا...
    خدایا اینروزها بهم صبر بده ...
    راستش رو بخوای قلبم خیلی درد میکنه.
    یادم رفت اتفاق های مثبت زندگیم بگم.

    اینکه در لحظه مهمترین تصمیم‌زندگیم‌گرفتم وقت نداشتم
    اینکه امیدوارم اتفاقات خوب بیفته.
    امیدوارم از پسش بربیام.
    خدایا پشت و پناهم باش.
    میترسم....از آدما میترسم .
    وای که اندازه کهکشان ها من تنهام.
    خوب بخوای نگاه کنی همه آدما به نحوی تنهان در آخر همه تنهان.
    ولی این تنهایی و ترس از آدما دردناک...
    ولی این من احمق ساده ای که میبینم
    باز دوباره شروع به محبت میکنم به بقیه فراموش میکنم.
    لیبیدو میگفت من کنارتم تو این لحظه ها من به حرفات گوش میدم .
    میگه هر موقع کسی ناراحتت کرد من پشت توم میگه وقتی هیچکس سمت تو نبود بدون من طرف توام. میخوام برم بهش بگم الانم پشتمی؟


    کیک سیب دارچین درست کردم ... تازه بالاخره مایه خمیر گرفتم سالم بود دونات هم درست کردم فوق فوق فوق عالی شد.
    اتاقمم‌ باید هی مرتب کنم خستم شد.
    وقتی محل خواب درس و لباس عوض کردنت یک جا باشع همین دیگه....
    یعنی من دیگه اگه تو این گروه ها درسی و غیره حرف زدم.
    چقدر بدم میاد . از پیام دادن از چت گاهی وقتا واقعن با یه عذابی جواب یکی میدم.

    دیگه چی بگم که بی خیالی طی بشه؟
    کیک سیب دارچین طعم فوق العاده ای داشت و بوی عالی تر اولین بار درست کردم فکر میکردم خوشمزه نیست . چقدرم عطر و طعمش مناسب پاییز.


    شاید یه مدت محو بشم نمیدونم از کی نمیدونم چه مدت ولی آرزوم همین... هر وقت موقعیت پیش اومد میرم بدون گوشی جایی که این‌آدما نباشن . جایی که تا چشم کار کنه سبز باشه و درختا سر به فلک کشیده بوی نم و خزه ها ...

    خدایا من ارزوهام فراموش نکردم ارزوهایی که دارن تحقق پیدا میکنن ولی خیلی سرعتم کنده.

    ته مقصدی راهی که در نظر گرفتم ارامش.
    من از زندگی ارامش میخوام. من هدفم تو زندگی اون نقطه ته ارامش.
    من جاییی هستم که ارامش اونجاس.
    هر کاری میکنم برا رسیدن به این ...
    وگرنه جز این زندگی ارزش جنگیدن زندگی کردن نداره.

    اونایی که میگن تهش بهشت بهشتم ارامش نیست؟
    من نمیدونم اون دنیا چه خبره ولی من اینجور زندگی میکنم
    حداقل دو رو نیستم از بقیه هم انسان ترم .
    شما باشبد و قوانین خاص خودتون.
    کاش میشد راحتم بذارن....
    دلشوره دارم اشوبم ...
    حرفهای امروز مثل همیشه فراموش میکنم
    برای اینکه مستحق آرامشم...




    تعداد آدمهایی که من واقعا دوستشان دارم زیاد نیست
    تعداد کسانی که نظر خوبی دربارشان دارم از آن هم کمتر است " من هرچه بیشتر دنیا را میشناسم از آن ناراضی تر میشوم "
    هرروز که میگذرد بیشتر معتقد میشوم که آدم ها " شخصیت ناپایداری دارند "
    نمیشود روی ظواهر ، لیاقت یا فهم و شعورشان حساب باز کرد!!

    👤 جین آستین از کتاب غروروتعصب









    در این زمانه ی بی های و هوی لالْ پرست
    خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست
     
    چگونه شرح دهم لحظه لحظه خود را
    برای این همه ناباور خیال پرست؟


صفحه 252 از 252 نخستنخست ... 152202242248249250251252

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 2 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 2 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. فال روزانه
    توسط یگانه در انجمن فال ، طالع بینی و شخصیت شناسی
    پاسخ: 556
    آخرين نوشته: امروز, 10:30 AM
  2. نوزاد پاندا در دهان مادر
    توسط فاطمه در انجمن حیوانات ، پرندگان و ...
    پاسخ: 3
    آخرين نوشته: 06-22-2016, 05:34 PM
  3. آموزش تارت شکلات نارگیل
    توسط زهرا در انجمن آموزش تهیه کیک و شیرینیجات
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 06-15-2016, 07:15 AM

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •